با توام اي دختر زيبا و شايسته كه خود نقاب خاك بر چهره كشيدي،
آن زمان كه من نوجواني بيش نبودم.
همراه ديگران انگشت حيرت بر دهان گزيدم
اما هرچه انديشيدم نفهميدم چرا.
هركس به گماني چيزي گفت
اما تنها چيزي كه حقيقت داشت اين بود كه تو به انتخاب خودت رفته بودي،
اگرچه آمدنت به اختيار خودت نبود.
رفتنت را خود برگزيدي،
تويي كه دختران بسياري در حسرت داشته هايت بودند.
تو باچنان قاطعيتي مرگ را در آغوش كشيدي
كه انديشه بازگرداندنت خيالي خام بود.
آن زمان من نوجواني بيش نبودم اما
امروز كه پس از سالها فهميدم كه مي توان در اوج جواني هيچ آرزويي نداشت،
امروز كه بوي بهار سرمستم نكرد،
امروز كه شكوفه هاي گيلاس نگاهم را خيره نكرد،
امروز كه نغمه رودخانه گوشم را ننواخت،
امروز كه فهميدم كه زندگي مي تواند بي رنگ بي رنگ باشد،
امروز تو را بسيار ياد كردم.

