تبليغاتX
کلمات

- شما چيزی ميل داريد؟ آبميوه؟ پسته؟

چشمهايم را باز کردم. مهماندار قطار را ديدم که کنار رديف جلويي ايستاده است. مرد جوانی که صندلی کناري اش خالی مانده بود از دو نفری که در صندليهای رديف مجاورش نشسته بودند، پرسيد که آبميوه آناناس می خورند يا پرتقال؟ صدای دخترانه ای، آناناس خواست. مرد کناري اش که جلوی من قرار می گرفت و قادر به ديدن صورتش نبودم، پرتقال و مرد اولی از مهماندار دو آبميوه با طعم آناناس و يکی با طعم پرتقال خريد. مهماندار صندوق گاری شکلش را به جلو هل داد. از من پرسيد: "شما چيزی ميل داريد؟"

- نه، ممنون.

خانم کناری من که خواب بود و مسافران رديف کناری يک زوج مسن بودند که چيزی نخواستند. با عبور مهماندار دوباره چهره مرد جوان رديف جلويي ظاهر شد. سبزه ميانه اندامی بود با موهای مشکی لخت که به طرف عقب شانه شده بود. صورتش را حسابی چپه تراش کرده بود. چشمان مشکی بادامی داشت که برق آنها در ترکيب با لبخندی که هميشه بر لب داشت، حالت موذيانه ای به چهره اش می بخشيد. مرتب در حال حرف زدن و خنداندن مسافران رديف جلوی من بود.

- خانم معصومی، می دانيد برادرتان در شرکت به چه چيزی معروف است؟

- نه.

کلمه "نه" چنان آرام و ظريف بيان شد که از شکاف صندليهای جلو چهره صاحب صدا را جستجو کردم. دختری هجده- نوزده ساله، با صورتی گرد و مهتابی رنگ و چشمان آبی روشن که هاله معصوميت و حجب و حيايی را که در همان نگاه اول نمايان بود، دوچندان می کرد. مقنعه اش را چنان جلو کشيده بود که چيزی از موهايش ديده نمی شد، اما از رنگ ابروانش می شد حدس زد که موهای خرمايی روشنی دارد. با هر جمله مرد جوان چنان غرق خنده می شد که صورتش سرخ می شد و از خجالت سرش را به بازوان برادرش می فشرد.

- معروف است به حامی زنان عالم! و به خاطر همين همه همکاران مرد شرکت اذيتش می کنند. البته من طرفدارش هستم ها!

با خودم گفتم چه لوس! اين مردک از وقتی سوار شديم مشغول لودگی و جلب نظر دخترک بيچاره بود. گوشی های headphone را در گوشم محکم کردم و mp3player را که بعد از پخش track آخر خاموش شده بود و به اين ترتيب باعث شده بود که با صدای مهماندار از خواب بيدار شوم، دوباره روشن کردم. سعی کردم خودم را بسپارم به صدای دلنواز شجريان و بيش از اين در کار مردم غور نکنم! "بهار دلکش رسيد و دل به جا نباشد ..." هنوز يک دقيقه نگذشته بود که با صدای جيغ دو بچه از حال خودم خارج شدم. چشمانم را باز کردم. آن روز قطار خيلی شروع و پر سر و صدا بود. با شروع فصل تابستان مسافران تنهای قطار جای خود را به خانواده های بچه دار و افراد مسن داده بودند. و همين باعث شده بود که قطار ديگر آن آرامش و سکوت هميشگی را نداشته باشد. کتابی از کيفم درآوردم و شروع کردم به مطالعه. ازآنجايي که همزمان نمی توان به شجريان گوش کرد و کتاب هم خواند، يک موسيقی بی کلام انتخاب کردم تا به اين ترتيب سر و صدای مسافران مانع از مطالعه ام نشود. پشتی صندلی را که خوابانده بودم به حالت اوليه برگرداندم. خودم را در صندلی کمی جابجا کردم که چشمم دوباره از شکاف صندليهای جلو به دخترک افتاد. جزوه و قلمی در دست داشت و ظاهراً مشغول مطالعه بود. با خودم گفتم حتماً دانشجوست. برای فرجه ها رفته بوده خانه و الآن دارد برای امتحانات آخر ترم با برادرش بر می گردد. اما اين مرد جوان ديگر که ظاهراً دوست برادرش است چرا آنها را همراهی می کند؟

- شايد يک سفر کاری باشد. دو کارمند يک شرکت برای مأموريت به شهری می روند که خواهر يکی در آنجا دانشجوست و برحسب اتفاق خواهر که برای امتحانات به شهر محل تحصيل باز می گردد، با آنها همراه می شود.

- پس اين جلب توجه های دوست برادر برای چيست؟

- اگر بخواهم مثبت فکر کنم شايد ذاتاً آدم بذله گويي است.

- نه! همه حواس و توجه اش به دخترک است.

- خب شايد دارد از اين فرصت استفاده می کند تا شانس خود را امتحان کند. دختر زيبايی است، محجوب هم که هست، خانواده اش را هم که می شناسد.

- چرا احتمالات ديگر را در نظر نمی گيری؟

- مثلاً چی؟

- مثلاً اينکه مرد جوان از دوستش خواهر او را خواستگاری کرده و خانواده دختر جهت شناخت بيشتر اين سفر را ترتيب داده اند. حتی ممکن است خود دختر هم هنوز چيزی از ماجرا نداند.

- ای بابا! اصلاً به من چه؟ بگذار به مطالعه ام برسم.

دوباره "وانهاده" سيمون دوبوار را باز کردم و با زن شکست خورده داستان او همراه شدم. از اينکه رفتارهای اين زن را کاملاً درک می کردم و عکس العملهايش را می توانستم به درستی پيش بينی کنم، احساس خوبی نداشتم. فکر کردم همه زنان عالم در چنين موقعيتی که حس می کنند شوهرشان به آنها خيانت کرده، ذاتاً مثل هم اند. روشنفکر و عالم و عامی و باسواد و بی سواد ندارد. آنچه در درونشان می گذرد يکسان است، فقط ممکن است به شکل متفاوتی بروز دهند و ميزان آسيب ديدگی اجتماعی شان متفاوت باشد. اگر زن داستان دوبوار خيلی در زندگی زناشويی اش حل نشده بود و کمی استقلال شخصی اش را حفظ کرده بود، شايد آسيب کمتری می ديد. اما مگر زنان جامعه ما چگونه اند؟ به محض اينکه دلبسته مردی می شوند، چنان در وجود او غرق می گردند و استقلال شخصيتی شان را از دست می دهند که ديگر حتی از عهده کوچکترين تصميمهای زندگی شخصی شان هم به تنهايی برنمی آيند. و اگر بچه ای هم در کار باشد که ديگر هيچ! تولد بچه مساوی پايان زندگی شان است. اصلاً به کلی يادشان می رود که زمانی فرديتی داشته اند، بدون اينکه همسر کسی ناميده شوند يا مادر کسی باشند.

اين بار نيز مهمانداران قطار مرا از حال خودم بيرون کشيدند. مشغول سرو ناهار بودند. کتاب را کنار گذاشتم و غذايم را گرفتم. داشتم فويل آلومينيومی روی غذا را باز می کردم که صدای مرد جوان جلويی دوباره توجهم را جلب کرد:

- بفرماييد مينا خانم، اين غذا را برای شما باز کردم. شما زحمت نکشيد.

- خيلی ممنون، دست شما درد نکند.

همين موقع سر و کله برادر هم پيدا شد، اما کسی به او غذای باز شده تعارف نکرد.

******

بلند شدم رفتم طرف راهروی بين دو واگن تا آبی به دست و صورتم بزنم. روی درب دستشويي نوشته شده بود: « خراب است» فکر کردم بروم راهروی بعدی.

« چشم خانمم، چشم. حق با شماست. آخر داشتيم با آقای رئيس برنامه ملاقاتهايمان را مرور می کرديم. نمی شد به موبايلم جواب بدهم. چشم. زنگ می زنم حتماً. مواظب خودت باش. قربانت. فعلاً خداحافظ.»

با تعجب و البته کمی هم خشم برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. مرد جوان رديف جلويی را ديدم که با عجله موبايل را در جيبش گذاشت و دستی به موهايش کشيد و به طرف صندلی اش راه افتاد. از دست و صورت شستن منصرف شدم و پشت سر مرد راه افتادم. به کنار صندلی همراهانش که رسيد، گفت: « ببخشيد طول کشيد. مجبور شدم منتظر بمانم دستشويی خالی شود.» اين را که گفت رفتم جلو و گفتم: آره، جان خودت! چرا نمی گويی که داشتم با زنم حرف می زدم. رو کردم طرف دختر و برادرش، آخر بنده خدا حق داشت. نگران شده بود. ايشان هم که نمی شد وسط جلسه با آقای رئيس موبايلشان را جواب بدهند.

دخترک رنگش پريده بود، برادرش کبود شده بود. مرد جوان فرياد کشيد: « دروغ می گويد، اصلاً تو کی هستی؟»

- يک مسافر که از بدشانسی شما حرفهايت را موقعی که مثلاً رفته بودی دستشوئی شنيد. البته تقصير خودت هم بود. اگر از وقتی که سوار شدی اينقدر سعی در جلب توجه اين دختر بيچاره و برادرش نمی کردی، من هم اصلاً متوجه شماها نمی شدم و شايد به مقصود شومت هم می رسيدی. در ضمن آقا! لازم نبود منتظر بشوی تا دستشويی خالی شود. رويش نوشته شده بود خراب است.

اين را که گفتم نشستم سر جايم. مرد جوان هم ديگر چيزی نگفت و در صندلی اش فرو رفت. همه مسافران ساکت شده بودند و داشتند اين ماجرا را تماشا می کردند. از لای صندلی ديدم که دخترک سرش را به بازوان برادر می فشرد. اما اين دفعه قطعاً نه برای پنهان کردن خنده ها. برادر را نمی ديدم. اما به هر حال ساکت بود و می شد حدس زد چه حالی دارد. دهانم خشک شده بود. هر چه آب می خوردم فايده نداشت.

- ببخشيد خانم، لطفاً اجازه بدهيد من رد بشوم. خانم... خانم...

با تکان خانم کناری از خواب بيدار شدم.

- ببخشيد، چند بار صدايتان زدم.

- خواهش می کنم خانم، بفرماييد.

پشتی صندلی را صاف کردم و نشستم. مرد جوان جلويی خواب بود. از لای صندلی نگاه کردم، دختر هم با جزوه هايش مشغول بود. برادرش را نمی ديدم. خدا را شکر که خواب بودم. کمی آب خوردم. از پنجره بيرون را نگاه کردم. داشتيم می رسيديم. وسايلم را جمع و جور کردم. خانم کناری برگشت. از تغييرات صورتش می شد حدس زد که در ايستگاه کسی به استقبالش می آيد. دختر به آرامی برادرش را صدا زد: « داريم می رسيم» او هم بازوی دوستش را تکان داد. بالآخره قطار ايستاد. ساکم را برداشتم و به طرف در رفتم. بايد صبر می کردم تا مسافران رديف جلويی که قبل از من به در رسيده بودند، پياده شوند.

- نه خانم معصومی، اصلاً نمی شود. ساکتان را من می آورم. شما راحت پياده شويد.

من هم پياده شدم. ايستگاه خيلی شلوغ بود. از هر يک از درهای قطار مسافران زيادی بيرون می آمدند. خانم کناری ام به سرعت راه خود را در ميان مردم باز می کرد. مسافران رديف جلويی نيز به تدريج در ميان انبوه جمعيت گم شدند.

- آخرش نفهميدی که مرد جوان چرا آن خواهر و برادر را همراهی می کرد؟

- شايد هم چرا آن دختر برادر و دوستش را؟ آن برادر، خواهر و دوستش را؟ آن زوج مسن رديف کناری، يکديگر را؟ و من، خانم کناری، مرد جوان، دختر، برادرش، آن مرد، اين زن، آن بچه ... اين قافله را؟    

       

+ نوشته شده توسط مهراوه و مانی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:35 |

... هوا چقدر گرمه.. اه، نفس نمی شه کشید. بدنش خیس عرق شده.. بلند می شه می نشینه.. از صبح از تختخواب بیرون نیومده. بلوزش رو در میاره. فایده نداره، داره تو تب می سوزه انگار. نه، تقصیر هوا نیست. گر گرفته... همه چیز دست به دست هم داده... آخه چه کار می شه کرد؟ صبح یک ساعتی یواشکی گریه کرد... اونم همش با ترس اینکه مبادا مامان یهو سر برسه و چشمای اشک آلودش رو ببینه ... تمام عمر اینجوری زندگی کرده بود... هیچوقت نگذاشته بود کسی ناراحتیش رو بفهمه، همه فکر می کردند به به چه دختر شاد و با روحیه ای... به دور و برش نگاه کرد. نمی تونست سر جاش بند بشه. دنبال یه چیزی می گشت که یک کم عصبانینتش رو خالی کنه. پایین تختش دمپایی هاش افتاده بودن رو صفحه باز روزنامه. یادش اومد که از دیروز عصر این صفحه در انتظار خونده شدن اونجا افتاده. لنگ دمپاییش رو از روی عکس روزنامه کشید کنار. حس کرد به صاحب عکس توهین کرده. سرش رو بلند کرد، لیوان نسکافه ای که صبح خورده بود روی میز جلوی آینه بود. فکر کرد چه کیفی داره لیوان رو بر داره و محکم بزنه تو آینه. طوری که هم لیوان بشکنه و هم آینه. باقیمانده نسکافه هم تو یک صحنه "اسلو موشن" تو هوا پخش بشه و قطراتش همه جا پراکنده بشن. فکر کرد حتی ممکنه یک قطره ش هم بپاشه تو صورت خودش. از این فکر به خودش اومد. نه! این کار رو هم که نمی شه کرد. صداش مامان رو می کشونه به اتاق. صدای مامان بلند شد. نکنه صدای شکستن لیوان رو شنیده.

_ بیا ناهار

_ اشتها ندارم

می دونست همین جمله هم شک مامان رو بر می انگیزه، ولی خب، می شد واسه اشتها نداشتن دو تا شیرینی همراه نسکافه رو بهانه کرد.

از لیوان که ناامید شد، سرش رو دوباره انداخت پایین. نگاهش کنار روزنامه ها به چیزای دیگه ای برخورد کرد. يک بطری آب معدنی چپه شده. حیف که درش بسته بود و آباش بیرون نریخته بود! عروسکش که طبق معمول پرت شده بود پایین این دفعه روی جزوه ها و کاغذهای مربوط به پروژه اش. وای، باز هم کارهاش مونده. اه، اصلا حوصله اش نیست. هنوز مشکلش حل نشده. هنوز چیزی واسه اینکه عصبانیتش رو خالی کنه پیدا نکرده. از زیر روزنامه ها یک کاغذ زده بود بیرون. برداشتش: بروشور تبلیغاتی شاخه جوانان جبهه مشارکت بود. دیشب یک نگاهی بهش انداخته بود. خیلی با محتوا نبود. آها!! همينه!! یادش اومد که چند وقت پیش یک راه مؤثر و بی سر و صدا واسه خالی کردن عصبانیت کشف کرده بود. البته اون دفعه طعمه اش چیز با ارزشی بود. یکی از نوشته های خودش که خیلی با دقت تهیه کرده بود. به همین دلیل اون موقع چند قطره اشک هم قربانی رو همراهی کرده بود. اما این دفعه، این بروشور که چیز مهمی نیست. روزنامه؟ نه! می خواد مقاله اش رو بخونه. جزوره های پروژه؟ نه!!!!!!! حساب درس و کار و پروژه رو هميشه تونسته بود جدا نگه داره. آخر علم زدگی!! چاره ای نیست. همین بروشور فعلا بهتر از هر چیز دیگه ست. پس شروع کرد. اول به دو قسمت. بعد هر قسمتی به دو قسمت دیگه. با هر حرکت دستش ذره ای از خشمش بر سر کاغذ بیرون می ریخت. اینطوری خیلی بهتره. وای! عکس دکتر (...) نیمه پاره افتاده روی زمین و نگاش می کنه. ببخشید آقای دکتر. قصد بی حرمتی نبود. برای اینکه از این بیشتر از نگاهش خجالت نکشه، بر می دارش و زود و سریع به تکه های کوچکتر تبدیلش می کنه. حالا تل کوچکی از کاغذهای خرد شده پایین تختش جمع شده. فقط یک کم از خشمش کم شده، همین. چیزی عوض نشده. هنوز تب داره. سرش رو بر می گردونه. دفتر و قلمش صداش می زنند، شاید یک چیزی بنویسه...

+ نوشته شده توسط مهراوه و مانی در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 15:43 |