تبليغاتX
کلمات

با توام اي دختر زيبا و شايسته كه خود نقاب خاك بر چهره كشيدي،

آن زمان كه من نوجواني بيش نبودم.

همراه ديگران انگشت حيرت بر دهان گزيدم

اما هرچه انديشيدم نفهميدم چرا.

هركس به گماني چيزي گفت

اما تنها چيزي كه حقيقت داشت اين بود كه تو به انتخاب خودت رفته بودي،

اگرچه آمدنت به اختيار خودت نبود.

رفتنت را خود برگزيدي،

تويي كه دختران بسياري در حسرت داشته هايت بودند.

تو باچنان قاطعيتي مرگ را در آغوش كشيدي

كه انديشه بازگرداندنت خيالي خام بود.

آن زمان من نوجواني بيش نبودم اما

امروز كه پس از سالها فهميدم كه مي توان در اوج جواني هيچ آرزويي نداشت،

امروز كه بوي بهار سرمستم نكرد،

امروز كه شكوفه هاي گيلاس نگاهم را خيره نكرد،

امروز كه نغمه رودخانه گوشم را ننواخت،

امروز كه فهميدم كه زندگي مي تواند بي رنگ بي رنگ باشد،

امروز تو را بسيار ياد كردم. 

+ نوشته شده توسط مهراوه و مانی در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 22:13 |

دلم يک جعبه مداد رنگی می خواهد

نه حتی يک مداد هم کافيست

فقط می خواهم خودم بکِشم

آنطور که دوست دارم

حتی اگر سياه و سفيد باشد

نقشه زندگی ام.
+ نوشته شده توسط مهراوه و مانی در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 1:1 |

باز صبحی ديگر

و کابوس مکرر زندگی

        وقتی که از ساقه نازک نيلوفر نيز ناتوانتری

              در ادراک دستی که از شاخه ات چيد.
+ نوشته شده توسط مهراوه و مانی در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 8:54 |

فریاد را حتی در حنجره خاموش باید کرد

و بغض را در گلو

سکوت بهترین گریزگاه است

                    وقتی که اشک نیز تاب باریدن ندارد...
+ نوشته شده توسط مهراوه و مانی در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 21:36 |

امروز حسب اتفاق در يادداشتهای قديمی ام اين شعر را يافتم که تاريخ نگارش آن به فروردين 81 اشاره داشت.

 

 

نه حوصله عاشقی مانده است،

نه حال شيدايي،

نه توان عاقلی.

 

نه خاطره سرشارم می کند،

نه رويا لبريز،

نه انديشه استوار.

 

نه شور رفتنم باقی است،

نه اميد ماندن.

 

اين روزها عشق اولين قربانيست

و عقل آيا برای رفتن کافيست؟

و اراده، به تنهايي برای ادامه راه؟

 

                                      شايد، شايد...

 مهراوه

+ نوشته شده توسط مهراوه و مانی در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 18:26 |