خسته ام و دل شكسته. مثل تو. مثل ميليونها نفر از مردمان سرزمينم ايران.
خسته ام. اما شايد نه به اندازه تو، خواهرم! برادرم! كه روزهاي گذشته را در خيابانها سكوت سبزت را فرياد زدي. شايد نه به اندازه تو همكلاسيم كه در صحن دانشگاه، سبز نشسته اي يا در گوشه بازداشتگاهي آتش آزادي خواهي را در سينه ات مي افروزي.
دل شكسته ام. اما شايد نه به اندازه تو كه پيكر خونين دوستت را، خواهرت را، برادرت را، فرزندت را، هم ميهن همدردت را در آغوش فشردي.
خسته ام. دل شكسته ام. شرمگينم. از اينكه اين روزها دوشادوش تو در خيابانها نيستم.
درونم را از نفرت و عشق پر مي كنم و صورتم را از اشك. اميد را نمي دانم در كجاي دلم جاي دهم؟..

