اين عنوان نوشتاری است از ابراهيم گلستان که در شماره قبلی هفته نامه شهروند امروز به چاپ رسيده است. نوشتاری که غنای فراموش شده ادبيات معاصرمان را در نثری زيبا و وزين به خوبی و دوباره متجلی می سازد. بيشتر متونی که اين اواخر خوانده ام، اگر مفهوم عميق و چالش برانگيزی را مطرح کرده اند، آن را در قالب چنان نثر پيچيده ای بيان می نمودند که فاقد ارزش هنری و زيبايي ادبی بود تا خواننده از مطالعه آن لذت ببرد. و اگر از بيان روان و ندرتاً زيبايي برخوردار بوده اند، آنقدر در سطح باقی می ماندند که به ابتذال محتوا کشيده می شدند. اما اين نوشتار ابراهيم گلستان پس از مدتها لذت واقعی و کاملی را که از خواندن يک نثر شيوا و وزين و در عين حال عميق و پرمحتوا بدست می دهد، به ارمغان می آورد. آنگونه که به سختی می توان کنارش گذاشت و اشتياق زيادی به خواندن و دوباره و چندباره خواندش پديد می آورد. ساختار آهنگين جملاتش از چنان قوامی برخوردار است که لذت خواندن يک شعر را تداعی می کند. روايتی است از رويدادهای يک روزگار و يک دوران گذشته، اما اگر تأمل کنی، حاوی نکاتی برای همه دورانها.
اما هرگز کسی نمی پرسيد
اين شوکتی که از کف رفت
آخر چگونه از کف رفت ... *"

