"بازی ممنوعیتها" ، تفاوت و اشتراک خرد و جنون، و "خواست حقیقت" قاعده های بنیادین چیزی هستند که ما به عنوان زندگی پذیرفته ایم و تمام آنها به سخن باز می گردد.
میشل فوکو
"بازی ممنوعیتها" ، تفاوت و اشتراک خرد و جنون، و "خواست حقیقت" قاعده های بنیادین چیزی هستند که ما به عنوان زندگی پذیرفته ایم و تمام آنها به سخن باز می گردد.
میشل فوکو
دلم يک جعبه مداد رنگی می خواهد
نه حتی يک مداد هم کافيست
فقط می خواهم خودم بکِشم
آنطور که دوست دارم
حتی اگر سياه و سفيد باشد
"هم ميهن" نيز توقيف شد. (لینک خبر)
شايد خوانده يا شنيده باشيد که جناب جنتی در خطبه های ديروز نماز جمعه تهران فرمودند: "مردم در سوم تير هم قد خود را انتخاب کردند" (لینک خبر)
اين خبر را که خواندم اول خنديدم، اما بعد ديدم که فرمايش ايشان خيلی هم بيراه نيست و اتفاقاً اين دفعه تعبير درستی را به کار برده اند. مگر اين اکثريت عوام مردم جامعه ما نيستند که سرنوشت انتخابها را در کشور رقم می زنند؟ و مگر تفکر غالب آنها چيست؟ اينها همان هايی هستند که به تعبير خطيب جمعه تهران با " اشک و نذر و نياز و توسل" کارهايشان را انجام می دهند نه با شناخت و تفکر وتعقل. و همانند منتخب هم قدشان از روی آنچه که تکليف شرعی و حس مذهبی می نامندش هر اقدامی را مرتکب می شوند، هر حقی را به ناحق پايمال می کنند، در شعار دادنهای واهی از هر جماعتی پيشی می گيرند و تحمل پذيرش که هيچ شنيدن عقيده مخالف را هم ندارند.
اما آيا قد همه ايرانيان همين اندازه است؟ آيا بلند قدهايي نداشتيم که در اين ميانگين گيری سهيم نشدند و ديگر بلند قامتان را ناچار به خميده راه رفتن کردند؟ چه کنيم که ميانگين قدی کشورمان را افزايش دهيم؟...
آری، آقای جنتی از تعبير درستی استفاده کرده اند، چون سوم تير نشان داد که خاتمی هم قد اين جامعه نبود.
ای ماه که بر سينه آسمان می درخشی
ای هم کلام ديرين شبهای تنهايی من
بر من بتاب!
باز صبحی ديگر
و کابوس مکرر زندگی
وقتی که از ساقه نازک نيلوفر نيز ناتوانتری
... هوا چقدر گرمه.. اه، نفس نمی شه کشید. بدنش خیس عرق شده.. بلند می شه می نشینه.. از صبح از تختخواب بیرون نیومده. بلوزش رو در میاره. فایده نداره، داره تو تب می سوزه انگار. نه، تقصیر هوا نیست. گر گرفته... همه چیز دست به دست هم داده... آخه چه کار می شه کرد؟ صبح یک ساعتی یواشکی گریه کرد... اونم همش با ترس اینکه مبادا مامان یهو سر برسه و چشمای اشک آلودش رو ببینه ... تمام عمر اینجوری زندگی کرده بود... هیچوقت نگذاشته بود کسی ناراحتیش رو بفهمه، همه فکر می کردند به به چه دختر شاد و با روحیه ای... به دور و برش نگاه کرد. نمی تونست سر جاش بند بشه. دنبال یه چیزی می گشت که یک کم عصبانینتش رو خالی کنه. پایین تختش دمپایی هاش افتاده بودن رو صفحه باز روزنامه. یادش اومد که از دیروز عصر این صفحه در انتظار خونده شدن اونجا افتاده. لنگ دمپاییش رو از روی عکس روزنامه کشید کنار. حس کرد به صاحب عکس توهین کرده. سرش رو بلند کرد، لیوان نسکافه ای که صبح خورده بود روی میز جلوی آینه بود. فکر کرد چه کیفی داره لیوان رو بر داره و محکم بزنه تو آینه. طوری که هم لیوان بشکنه و هم آینه. باقیمانده نسکافه هم تو یک صحنه "اسلو موشن" تو هوا پخش بشه و قطراتش همه جا پراکنده بشن. فکر کرد حتی ممکنه یک قطره ش هم بپاشه تو صورت خودش. از این فکر به خودش اومد. نه! این کار رو هم که نمی شه کرد. صداش مامان رو می کشونه به اتاق. صدای مامان بلند شد. نکنه صدای شکستن لیوان رو شنیده.
_ بیا ناهار
_ اشتها ندارم
می دونست همین جمله هم شک مامان رو بر می انگیزه، ولی خب، می شد واسه اشتها نداشتن دو تا شیرینی همراه نسکافه رو بهانه کرد.
از لیوان که ناامید شد، سرش رو دوباره انداخت پایین. نگاهش کنار روزنامه ها به چیزای دیگه ای برخورد کرد. يک بطری آب معدنی چپه شده. حیف که درش بسته بود و آباش بیرون نریخته بود! عروسکش که طبق معمول پرت شده بود پایین این دفعه روی جزوه ها و کاغذهای مربوط به پروژه اش. وای، باز هم کارهاش مونده. اه، اصلا حوصله اش نیست. هنوز مشکلش حل نشده. هنوز چیزی واسه اینکه عصبانیتش رو خالی کنه پیدا نکرده. از زیر روزنامه ها یک کاغذ زده بود بیرون. برداشتش: بروشور تبلیغاتی شاخه جوانان جبهه مشارکت بود. دیشب یک نگاهی بهش انداخته بود. خیلی با محتوا نبود. آها!! همينه!! یادش اومد که چند وقت پیش یک راه مؤثر و بی سر و صدا واسه خالی کردن عصبانیت کشف کرده بود. البته اون دفعه طعمه اش چیز با ارزشی بود. یکی از نوشته های خودش که خیلی با دقت تهیه کرده بود. به همین دلیل اون موقع چند قطره اشک هم قربانی رو همراهی کرده بود. اما این دفعه، این بروشور که چیز مهمی نیست. روزنامه؟ نه! می خواد مقاله اش رو بخونه. جزوره های پروژه؟ نه!!!!!!! حساب درس و کار و پروژه رو هميشه تونسته بود جدا نگه داره. آخر علم زدگی!! چاره ای نیست. همین بروشور فعلا بهتر از هر چیز دیگه ست. پس شروع کرد. اول به دو قسمت. بعد هر قسمتی به دو قسمت دیگه. با هر حرکت دستش ذره ای از خشمش بر سر کاغذ بیرون می ریخت. اینطوری خیلی بهتره. وای! عکس دکتر (...) نیمه پاره افتاده روی زمین و نگاش می کنه. ببخشید آقای دکتر. قصد بی حرمتی نبود. برای اینکه از این بیشتر از نگاهش خجالت نکشه، بر می دارش و زود و سریع به تکه های کوچکتر تبدیلش می کنه. حالا تل کوچکی از کاغذهای خرد شده پایین تختش جمع شده. فقط یک کم از خشمش کم شده، همین. چیزی عوض نشده. هنوز تب داره. سرش رو بر می گردونه. دفتر و قلمش صداش می زنند، شاید یک چیزی بنویسه...