فریاد را حتی در حنجره خاموش باید کرد
و بغض را در گلو
سکوت بهترین گریزگاه است
فریاد را حتی در حنجره خاموش باید کرد
و بغض را در گلو
سکوت بهترین گریزگاه است
چند روزی است که در اين فکر بودم مطلبی به مناسبت سالروز شهادت دکتر شريعتی آماده کنم، اما ترس از نوشتن چيزی که در خور او نباشد مانع می شد. و از آن مهمتر اينکه مبادا چيزی بنويسم که بدليل درک اشتباهم از انديشه های او، تصوير نادرستی ارائه دهد. آنچه که متأسفانه اين روزها در کشور ما در زمينه های مختلف بسيار اتفاق می افتد: طرفداران نادانی که به نام دوستی محمد و علی هر حماقتی مرتکب می شوند، تريبون داران مسلمان نمايي که از حماقتهای خود به اسم اسلام دفاع می کنند، در جامعه ما فراوانند. و دکتر چه در زمان حياتش و چه پس از آن از هيچ گونه جفايي چه از سمت دشمنان و چه از سوی دوستداران نادان بی نصيب نبوده است، که در اين باب زياد گفته اند و زياد شنيده ايم.
طرفداران سياست زده اش هر بار به فراخور دوران او را به گونه ای به ميدان آوردند، زمانی به سمبول مخالفت با نظام تبديل شد به گونه ای که اگر استادی در کلاس درسش از اسلام شناسی شريعتی سخنی می گفت، به سرعت کرسی استادی اش را از دست می داد. و زمانی ديگر از سوی دولت همايش بررسی انديشه هايش را برگزار کردند و سيمای لاريجانی به مناسبت سالروز درگذشتش برنامه گذاشت و فيلم حجش
را پخش کرد. "امت و امامت" بهانه ای شد تا آنانکه زمانی تاب شنيدن نام شريعتی را نداشتند، او را از خود بدانند و چوبی شد برای کوبيدن بر سر دگرانديشانی که تا پيش از اين آنان شريعتی را از خود می دانستند.
روشنفکران که نزديکترين گروه به او محسوب می شوند، و بسياری شان پرورش يافتگان کلاسها، سخنرانی ها و کتابهای اويند، نمی دانم با چه انديشه ای شريعتی را از نسل جوان گرفتند و بدترين ظلم را به اين نسل و جامعه روا داشتند. نمی دانم می خواستند خودشان جای شريعتی را بگيرند؟ اگر بحث نقد شريعتی مطرح بود ابتدا بايد به اين نسل فرصت شناخت کامل او را می دادند که واقعاً به سادگی ميسر نيست.
... زمانی که شروع به نوشتن اين مطلب کردم قصدم اين نبود که به اينجا برسم، اما خب قلم است ديگر... يکشنبه روزنامه هم ميهن ( منظورم عکس بزرگی که از احسان شريعتی چاپ کرده بود و وعده چاپ مصاحبه را برای سه شنبه داده بود، نيست! ) از چند تن از صاحبنظران پرسيده بود که کداميک از آثار دکتر شريعتی را می پسندند و چرا؟ با اين سؤال به اين فکر افتادم که پاسخ من به اين پرسش چيست؟ جوابی پيدا نکردم، نتوانستم انتخاب کنم. به اين انديشيدم که اولين بار چگونه با دکتر آشنا شدم؟ يادم نيامد، ديدم که دکتر را همانطور شناختم که پدرم را. عکسش به ديوار بود، با پلاکارد زندانی،
و من در عالم کودکی برايم سؤال بود که چگونه است که يک انسان خوب زندانی بوده است؟ بعدها که بزرگتر شدم دانستم که برخی انسانها از فرط آزادگی، زندانی می شوند. انديشيدم که اولين کتابی که از او خواندم چه بود؟ فکر می کنم "کوير" بود و بعد "حسين وارث آدم". زمانی مناسبتی به سراغ کتابها و نوارهايش می رفتم، محرم "حسين وارث آدم" می خواندم، شبهای قدر "علی" . "گفتگوهای تنهايي" بهترين همراه شبهای تنهايي ام بود. با "نيايش" هايش نيايش می کردم. "پدر، مادر، ما متهميم" را در پاسخ به کسانی که در نوجوانی از اسلام زده شده بودند، مثال می زدم. "اسلام شناسی" حسينيه ارشاد را برای شناخت اسلام خواندم و "روش شناخت اسلام" را پيش از سفر به عربستان برای آشنايي با تاريخ صدر اسلام. و با "حج"ش به حج رفتم. تنها کتابی که با خود داشتم. کلمه کلمه سخنانش را در طواف کعبه در سعی صفا و مروه نوشيدم. اين روزها "هبوط" را می خوانم و بخشهايي از "چه بايد کرد" را گوش می دهم. زمانی هرچه را می خواستم، به هرچه نياز داشتم، هر کلام راهگشايي، هر دليل محکمی، هر سمبولی، هر مرادی، هر مسير حرکتی و هر راهنمايي، همه را در "دکتر" و آثار او می جستم و نيک می يافتم. زمانی حتی تنها مخاطب نوشته هايم بود!
دوستی گفت: "شاگرد دکتر! با شريعتی بيگانه شده ای." کلامش برايم دشوار آمد و تکانم داد. آثار دکتر را يک بار نبايد خواند. اميدوارم بازش يابم و شاگرد خوبی شوم.
«... چقدر روح محتاج فرصتهايی است که در آن هيچکس نباشد! تنها در اين حالت است که هيچ "بودن"ی بودن تو را در قالب هيچ "چگونگی"ای مقيد نمی دارد و اين آزادی بی مرز و شورانگيزی است. يک نوع از سنگينی و جرم "وجود" به سبکی و تجرد "ماهيت" خويش بازگشتن است! تلقی ها و شناختن ها و فهميدن های ديگران آدمی را شکل می دهند. همه می پندارند که هر کسی آنچنان فهميده می شود که هست، اما نه، آنچنان که فهميده می شود، هست. به عبارتی ديگر، هر کسی آنچنان است که احساسش می کنند، نه آنچنان احساسش می کنند که هست.»
دکتر علی شريعتی
هبوط - مجموعه آثار 13
مرا آن گونه که هستم بخوان و آن گونه که بايد باشم.
مرا به نامهای شايسته و صفات نيکو بخوان تا معانی بلند آنها در وجودم تبلور يابد.
"I'm glad that I was sent to Prison!!!!!!!!!!!"





انديشيدم که زندان، زندان است حتی اگر بهشت باشد. و چه کسی روح اسارت را تاب می آورد حتی در بهشت؟ چه کسی زندگی سراسر اجبار و تمکين را آرزو دارد حتی در بهشت؟ مگر آدم در بهشت زندگی نمی کرد؟ پس چرا نخواست تا هميشه زندانی بهشت سرخوشيها باشد؟ چرا عصيان نمود؟
انديشيدم که ميله های زندان چه از آهن و فولاد آبديده باشد چه از طلا، چه پوشيده از زنگار باشد چه آراسته با گلهای رنگارنگ، معنايش چيزی نيست جز آنکه تو در پشت اين ميله ها اسيری و راهی به ديگر سويت نيست.
انديشيدم که پنجره ای که رو به زيباترين چشم اندازها گشوده شود، چه فايده ای دارد اگر بدانی که نمی توانی از آن عبور کنی. و اصلاً منظرة زيباست که در زندانی هوای رفتن را بر می انگيزد نه تصوير زشتی در آنسوی حصار و اين بسا آزار دهنده تر است.
انديشيدم که روح اسارت زندان چنان بر افکارت سايه می افکند که جز به رهايي به چيز ديگری نمی توانی بينديشی، که همه آرمان و انديشه ات زندانی آرزوی رهايي از اين زندان می شود.
انديشيدم که بايد روح خيلی بزرگی داشته باشی که افکارت را از حصار اين زندان پرواز دهی که نگذاری انديشه ات را به زنجير کشد، که بدتر از اسارت انديشه چيزی نيست.
پی نوشت:
جمله تیتر و عکسها از مقاله ای در اینجا انتخاب شده است.
گذرگاهی صعب است زندگی ، تنگابی در تلاطم و در جوش.
ایمان ، یکی چشم بند است ، دیواری در برابر بینش .
به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد
من کوه بیجان نیستم ، انسانم من !
سنگ مقدس در این جهان بسیار است .
صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش .
ایمان به جسم بیجان روح میبخشد ، لیکن
من جسم بیجان نیستم انسانی زنده ام من .
من نابینایی آدمیان را دیده ام
و توفیدن گردباد را بر عرصه پیکار ،
من آسمان را دیده ام
و آدمیان را سرگردان به مِهی دودگونه فروپوشیده ،
مرا به ایمان ، ایمان نیست .
اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم .
حقیقت را بگو ، نه لابه کن نه ستایش.
تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان !
توان تحملت ار هست شکوه مکن .
به پرسش اگر پاسخی می گویی پاسخی درخور بگوی .
در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست .
که پیام ایمان و وفا بجز این نیست.
(ایلیا ارنبورگ . ترجمه : احمد شاملو )
امروز حسب اتفاق در يادداشتهای قديمی ام اين شعر را يافتم که تاريخ نگارش آن به فروردين 81 اشاره داشت.
نه حوصله عاشقی مانده است،
نه حال شيدايي،
نه توان عاقلی.
نه خاطره سرشارم می کند،
نه رويا لبريز،
نه انديشه استوار.
نه شور رفتنم باقی است،
نه اميد ماندن.
اين روزها عشق اولين قربانيست
و عقل آيا برای رفتن کافيست؟
و اراده، به تنهايي برای ادامه راه؟
مهراوه
در باب فاجعه ای که اين روزها بر ما می رود نيازی به تکرار مکررات نيست.
از کرامات دولت کريمه نهم يکی هم سياست تبديل موافق به منتقد و منتقد به مخالف و معاند است که بر خلاف ساير امور، مجدانه پيگيری می کند. گويی هرچه روندگان اين طريق کمتر باشند، اين راه به صواب نزديکتر است. طرفه اينکه در اين ميانه، دولت علاوه بر مشکلات سنتی حاکميت در ايران همچون کسر بودجه و امکانات و ... با قحط الرجال نيروهای "ارزشی" و " خودی " نيز شديدا دست به گريبان است، ( برای نمونه مراجعه کنيد به متخصصین (!) چند شغله ای همچون آقایان الهام، سعيدلو، زريبافان، احمدی مقدم و ... )
از تصميمات تاسف بار و مضحک دولت در حوزه های اقتصاد، فرهنگ، ديپلماسی بين الملل و ... که بگذريم، می بینیم حوزه مسايل مرتبط با دانشگاه نيز از مهرورزی این زنگی تیغ بدست بی نصيب نمانده است.
نگاهی گذرا به سياستهای اتخاذ شده در اين زمينه از جمله :
انتصاب معنادار وزير علوم و روسای دانشگاه ها، بازنشستگی اجباری اساتيد دگرانديش، ممانعت از برگزاری انتخابات تشکلها و توقيف نشريات دانشجويی، احکام سنگين کميته های انضباطی و اخيرا هم ممنوع التحصيل کردن فعالین دانشجویی از تحصيلات تکمیلی ( کاری که به گفته محسن کديور، دیکتاتوری پهلوی با هيچ یک از دانشجويان سیاسی آن دوره نکرد) و ... همه و همه نشان از عزم دولت در یکدست کردن فضای دانشگاه و " رفع فتنه دانشجوی نا آرام " و پرسشگر است. پروژه ای که احمدی نژاد آذر ماه سال 85 قول تکمیل آن را داد و از "تغییر نظام آموزشی سکولار 150 ساله اخیر ایران" و حذف "اساتید لیبرال" خبر داد و طرفه اینکه برای این مهم "حوزه های علمیه" را به یاری طلبید.
گرچه پروژه اسلامی کردن دانشگاه ها( بخوانید یکدست کردن دانشگاه ها) از ابداعات دولت نهم نیست، اما به جز مقطع انقلاب فرهنگی و سالهای اولیه انقلاب هیچگاه تا این اندازه با دقت و جدیت دنبال نشده بود.
نیاز به توضیح نیست که این تفکر چه عواقب وحشتناک و وخیمی برای کشور به دنبال دارد.
نیاز به توضیح نیست که نمی توان از عده ای گیج و گول که نه با سنجش علمی، بلکه صرفا با ضوابط ارزشی در این جایگاه قرار گرفته اند انتظار حل مشکلات علمی و عملی و صنعتی و در یک کلام ، پیشروی جامعه را داشت.
نیاز به توضیح نیست که ...
اما به اعتقاد این حقیر، آنچه دردناکتر از همه اینهاست حقیقت تلخ دیگری است.
در فرهنگ ملی و مذهبی این ملت و به گواهی تاریخ معاصر، دانشگاه همواره حرمت و قداست خاصی داشته است. اما اکنون رجاله های فرصت طلب را در کرسی استادی دانشگاه نشاندن و حرمت و آبروی دانشپویی و دانشجویی را بردن و بر جایی که تا چندی پیش بزرگانی همچون مهدی بازرگان، علی شریعتی، عبدالکریم سروش، حسین بشیریه، هاشم آقاجری، و صدها تن دیگر و دانشجویان شریفی همچون شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا، شریف واقفی، صمدیه لباف، محسن ،حنیف نژاد، میثمی، آلادپوش، متحدین، فاطمه امینی، چمران و باطبی و هزاران عزیز دیگر از فرزندان پاک و مطهر این آب و خاک با گرایشها و سلایق مختلف در آن بوده اند، تکیه زدن، آنچنان نفرت انگیز و زشت است که با هیچ آب توبه ای قابل تطهیر نیست. اینان چه پاسخی برای روز حساب دارند؟
مهراوه عزیز، تو بهتر از من می دانی که در تمام مکاتب الهی و بالاخص در اسلام تو، چقدر دانش اندوزی تقدیس و ستایش شده است. که تفکر چقدر حرمت دارد. که پیامبرت حکم به واجب بودن فراگیری علم و دانش برای زنان و مردان و ندای " اُطـْلُبـُوا الْعـِلْمَ وَلَوْ بـِالصـّيـنِ" سر داده است. که امامت علی، می گفت : "حکمت و دانش گمشده مومن است و همه جا باید بجویدش". همو که بنده کسی میشد که او را کلمه ای بیاموزد.
مگر اینها نمی دانند که خداوندت دانای دانایان است؟
مگر نمی دانند که خداوندت با بنده دانایش چقدر الرحم الراحمین است ؟
اینها چه کرده اند؟
چطور شرم نمی کنند؟
چه خوب گفته است زنده یاد اخوان ثالث :
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود
هیچ بارانی شما را شست نتواند.
بغض در گلو، به انتظار معجزه ای نشسته ایم تا شاید خداوند بر ملتی که خود بر سرنوشتش بی رحم است، رحم آورد.
دیروز (چهارشنبه 16 خرداد) راديو جوان حدود ساعت 14 تا 14:15 برنامه ای پخش می کرد که من اتفاقاً از راديوی تاکسی شنونده آن شدم. نمی دانم اسم برنامه چه بود، اما آنچه دستگيرم شد اين بود که برنامه سعی داشت با حضور دو استاد دانشگاه (که متوجه نام آنها نشدم) به بررسی مشکلات دانشگاههای ايران بپردازد. از لحظه ای که من توفيق شنيدن اين گفتگوی فوق تخصصی را پيدا کردم، آقای دکتر x می گفتند که دانشگاه به جای اينکه مشکلات جامعه را حل کند خودش توليد کننده مشکل شده است چراکه امروزه يکی از مشکلات جامعه ما مسأله اشتغال فارغ التحصيلان دانشگاههاست! خانم دکتر y هم همه مشکل دانشگاهها را به اسلامی نبودن آن ربط می دادند.


آنچه که توجه مرا بيشتر به اين گفتگوی کارشناسانه جلب کرد جايي بود که خانم دکتر y از دانشمندان مسلمان ايرانی در دوره های مختلف نام بردند که جامع همه علوم از جمله رياضيات و طب و نجوم و از همه مهمتر علوم اسلامی بوده اند و البته تأکيد کردند که در عصر حاضر هم ما علامه حسن زاده آملی را داريم که خود يک دانشگاه متحرک هستند. در اين لحظه خانم مجری برنامه پرسيدند که دانشگاههای کشورهای ديگر که توليد کننده علم هستند و مشکلات ما را ندارند، مگر فارغ التحصيلانشان جامع همه علومند؟ و سرکار خانم دکتر y با اعتماد به نفس بالا که حتماً نتيجه مطالعات کارشناسانه دقيق ايشان است، فرمودند خب آنها هم به همين دليل مشکل دارند!!!
آقای دکتر x علاوه بر اينکه به کپی برداری سيستم آموزشی ما از سيستمهای خارجی بعنوان يکی از مشکلات اساسی دانشگاههای ما اشاره می کردند، تأکيد فرمودند که ما انقلاب کرديم تا دانشگاههامان آدم بيرون دهد!! اما امروزه می بينيم که دانشگاه به محيطی تبديل شده که دختران ما محجوب و پاک و معصوم، و با يک تربيت خانوادگی خوب وارد می شوند و فاسد خارج می شوند! و پسران سالم وارد دانشگاه می شوند و معتاد تحويل جامعه داده می شوند!!
همچنين نکته جالب توجه ديگری که آقای دکتر به آن اشاره کردند اين بود که دانشجوی نمونه در دانشگاههای ما فقط براساس استعدادش انتخاب می شود در حاليکه ممکن است از نظر اخلاقی بسيار پايين باشد.
اين برنامه حتماً حاوی نکات کارشناسانه ديگری بوده است که من متأسفانه موفق به شنيدن آنها نشدم، اما همانهايي را که شنيدم اينجا نقل کردم و با احترام به اين دو استاد بزرگوار که حتماً از اساتيد مجرب، متعهد و دلسوز دانشگاههای کشورمان هستند، چند نکته و پرسش در اين رابطه می آورم.
1. خانم دکتر y ، آيا اسلامی کردن دانشگاهها، مشکل عدم شناخت نيازهای جامعه ما را که آقای دکتر هم بدان اشاره کردند، حل می کند؟ مشکل عدم ارتباط صنعت با دانشگاه را چطور؟ اشتغال فارغ التحصيلان را؟ آيا جامع العلوم بودن راه حل مشکلات مديريتی جامعه است؟ دانشمندان هسته ای ما (!) که به آنها افتخار می کنيد، راز غنی سازی اورانيوم را از دل متون اسلامی استخراج کردند؟ در مبانی انسان ساز اسلام شکی ندارم اما چرا هرجا کم می آوريد از اسلام مايه می گذاريد؟ پس کشورهای ديگر که مولد علوم و تکنولوژی نوين هستند و مسلمان نيستند اين دانش را از کجا آورده اند؟ نکند از ما دزديده باشند؟
2. آقاي دکتر x که انقلاب کرديد تا دانشگاهها را متحول کنيد، تا آدم بيرون دهيد، جنبش دانشجويي پيش از انقلاب که از مهمترين تشکيلات پيش برنده انقلاب بود، از چه دانشگاههايي برخاسته بود؟ خون چه کسانی در صحن دانشگاهها ريخته شد تا شما انقلاب کنيد؟
3. آقای دکتر، در کداميک از دانشگاههای کشور ما دانشجوی نمونه براساس استعدادش انتخاب می شود نه براساس عضويت در بسيج دانشجويي؟ بگوييد ما هم بدانيم.
4. آقای دکتر، با اين توصيفی که از فضای فاسد دانشگاهها کرديد، لطفاً به دوستانتان در وزارت علوم بگوييد در دانشگاهها را هر چه زودتر تخته کنند، وگرنه نيروی محترم انتظامی اين کار را می کند. به خانواده ها هم بگوييد که اصلاً بچه هاشان را به دانشگاه نفرستند، چون نه تنها آدم نمی شوند که همان تربيت خانوادگی شان را هم فراموش می کنند و دچار انحطاط اخلاقی می گردند.
حرف درباره مشکلات دانشگاههای ما زياد است اما کاش می فهميدم که اين آقا و خانم استاد بزرگوار چگونه می خواهند با اين طرز فکر اين مشکلات را حل کنند.
مهراوه
در این آشفته بازار وبلاگستان فارسی که هر کس را متاعی است و خریداری، هویتی و خاستگاهی، باوری و اندیشه ای، ایده و آرمانی، و هرکس به فراخور نیازش از این بازار توشه برمی گیرد ( گرچه گاهی به بهایی ناچیز)، آمده ایم تا "کلمه" خویش عرضه کنیم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
کلمات آمده است تا جایی باشد برای از دردها گفتن، از باورها نوشتن، منتقدانه نگریستن. تا اینکه "کلمه" مان خوانده شود و اندیشه ای برای دانستنش پدید آید. چرا که به قول شریعتی :
" حرفهای بیتاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه های بیقرار آتشند، و کلماتش، هریک انفجاری را به بند کشیده اند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند ...
اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند. اگر یافتند، یافته می شوند و در صمیم وجدان او آرام می گیرند. و اگر مخاطب خویش را نیافنتد، نیستند. و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش می کشند و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند."
کلمات آمده است تا بسیار بخواند و بخواند و بخواند و بیاموزد و شاید بیاموزاند.
کلمات آمده است تا زندگی مجازی را با رنگهای حقیقی زندگی بیاراید، رنگهایی به پاکی و زیبایی آسمان، به زلالی آبهای روان، به سادگی یک نقاشی کودکانه.
از دل سنت آمده ايم و دغدغه مدنیت داريم. درد دین داریم اما از دین فروشی بیزاریم. هویت ملی مان را می ستاییم و از آنچه بر سرش آمده است داغداریم. از استبداد مجروح و دل خسته ایم و آزادی را می جوییم و چشم امید به ایرانی آزاد و سربلند داریم.
ما هم آمدیم !