لحظه هاي بي رنگ
روزهاي خاكستري
زندگي خالي شد، به ناگاه!
لحظه هاي بي رنگ
روزهاي خاكستري
زندگي خالي شد، به ناگاه!

امروز داشتم مجموعه عكسهايم را نگاه مي كردم، به اين عكس رسيدم كه مربوط به انتخابات سال 84 بود. اما آن قطره هاي اشك و اميد دوباره ساختن "وطن" سبز، به چه روزگاري شبيه تر از امروز؟
خسته ام و دل شكسته. مثل تو. مثل ميليونها نفر از مردمان سرزمينم ايران.
خسته ام. اما شايد نه به اندازه تو، خواهرم! برادرم! كه روزهاي گذشته را در خيابانها سكوت سبزت را فرياد زدي. شايد نه به اندازه تو همكلاسيم كه در صحن دانشگاه، سبز نشسته اي يا در گوشه بازداشتگاهي آتش آزادي خواهي را در سينه ات مي افروزي.
دل شكسته ام. اما شايد نه به اندازه تو كه پيكر خونين دوستت را، خواهرت را، برادرت را، فرزندت را، هم ميهن همدردت را در آغوش فشردي.
خسته ام. دل شكسته ام. شرمگينم. از اينكه اين روزها دوشادوش تو در خيابانها نيستم.
درونم را از نفرت و عشق پر مي كنم و صورتم را از اشك. اميد را نمي دانم در كجاي دلم جاي دهم؟..
حاميانش مي گويند: مردي از جنس مردم!! كدام مردم؟ مگر ما نيز جزو همين مردمان نيستيم؟ يعني همه مردم ما، همه جامعه ايراني، همه ما تا اين اندازه بي اخلاق و بي شرم شده ايم؟ شايد حاميانش اينگونه فكر مي كنند، اما اين شعار توهين آشكاري است به ايرانيان، به همه ايرانيان. اينكه مردي بدين اندازه تشنه قدرت باشد در همه تاريخ وجود داشته است، اما اينكه در راه رسيدن به اين قدرت اينگونه از دين و مذهب و اعتقادات مردم سوء استفاده كند، اينگونه از بغضهاي طبقه پايين جامعه نسبت به قشر مرفه بهره ببرد، اينگونه از نياز انسانها سود بجويد، اينگونه مظلوم نمايي كند، اينگونه همه اصول اخلاقي و شرعي ديني را كه خودش را متولي آن مي داند!! و فريادش مي زند، زير پا نهد. زنهار كه چنين مردي از جنس ما باشد.
بر خود مي لرزم وقتي كه بر جاي جاي شهر مي خوانم مردي از جنس مردم! نمي خواهم بپذيرم كه جامعه ايراني با آن فرهنگ و تمدن بزرگي كه بدان مي نازد، با آْن دين روشنگري كه بدان مفتخر است، اينقدر به ورطه بي اخلاقي سقوط كرده باشد كه چنين مردي را از جنس خود بنامد.
" ميزان رأي به احمدي نژاد، بيانگر ميزان رواج و مقبوليت رفتارهاي غير اخلاقي و غيرشرعي در جامعه ايراني است"
ننگمان باد كه به سوي چنين جامعه اي گام برداريم.
با توام اي دختر زيبا و شايسته كه خود نقاب خاك بر چهره كشيدي،
آن زمان كه من نوجواني بيش نبودم.
همراه ديگران انگشت حيرت بر دهان گزيدم
اما هرچه انديشيدم نفهميدم چرا.
هركس به گماني چيزي گفت
اما تنها چيزي كه حقيقت داشت اين بود كه تو به انتخاب خودت رفته بودي،
اگرچه آمدنت به اختيار خودت نبود.
رفتنت را خود برگزيدي،
تويي كه دختران بسياري در حسرت داشته هايت بودند.
تو باچنان قاطعيتي مرگ را در آغوش كشيدي
كه انديشه بازگرداندنت خيالي خام بود.
آن زمان من نوجواني بيش نبودم اما
امروز كه پس از سالها فهميدم كه مي توان در اوج جواني هيچ آرزويي نداشت،
امروز كه بوي بهار سرمستم نكرد،
امروز كه شكوفه هاي گيلاس نگاهم را خيره نكرد،
امروز كه نغمه رودخانه گوشم را ننواخت،
امروز كه فهميدم كه زندگي مي تواند بي رنگ بي رنگ باشد،
امروز تو را بسيار ياد كردم.
يكي از كارهايي كه معمولاً در هر "آغاز"ي انجام مي دهيم، فكر كردن به -و گاهي نوشتن- فهرستي از برنامه ها و كارها و نقشه هايي است كه در اين دوره جديد مي خواهيم به انجام برسانيم. اينها معمولا كارهايي است كه در آرزوي انجامشان هستيم و اميدواريم كه در اين شروع دوباره مصمم و باانگيزه به سرمنزل مقصودشان برسانيم. آغاز سال نو يكي از آن بهترين و متداولترين زمانها براي پي ريزي اين نقشه هاست. البته همگي مي دانيم كه در انتهاي سال، معمولاً تنها بخش كوچكي از اين ليست بلند و بالا را انجام شده خواهيم داشت، اما اين هرگز مانع از تهيه طويلترين و حتي نامعقولترين فهرست نخواهد شد.
همه اينها را گفتم تا بگويم بنا دارم در همين ابتداي سال، سر و ساماني به اين وبلاگ بدهم. بيشتر سراغش بيايم و حالا كه چند ماهيست بهانه گرفتاري هايم كمتر شده، زمان بيشتري را به مهراوه اختصاص دهم. تنها خدا مي داند كه چقدر به اين تصميم عمل خواهم كرد اما براي اينكه نشان دهم كمي عملگرا هم هستم، چند نشانه كوچك گذاشته ام.
متبرک باد پروردگار، خداوندگار ما و خداوندگار تمام عالمیان، که مرا مرد نیافریده!!
این جمله صورت تحریف شده دعای صبحگاهی مردان یهودی است که سیمون دوبووار در پیشگفتار کتاب جنس دوم نقل کرده است و عنوان این مطلب نیز دعای صبحگاهی زنان یهودی است که همان جا آورده شده است. واقع قضیه اینست که وقتی به این دعا رسیدم (که کاملاً واضح است صورت اصلی آن چیست، مسلما به جای کلمه "مرد" باید بگذارید "زن")، احساس کردم که چقدر احساس واقعی من خواهد بود اگر بصورتی که در ابتدای این متن آوردم، این دعا را تغییر دهم! اشتباه نکنید! واقعاً قصد اینکه دعواهای فیمینیستی راه بیندازم ندارم. نظر مرا در این خصوص می توانید در چند مطلب قبلتر از این بخوانید. اما به هرحال، همانطور که من ابتدا به مسخره بودن دعای مردان و بعد به مسخره تر بودن دعای زنان خندیدم، و از آن طرف وقتی دعای مردان را به شکل دلخواه خودم تغییر دادم و احساس خوشی بهم دست داد، آن هم نه از سر انتقام که از روی تطابق با احساس درونی ام! فکر کردم طبیعتاً نه تنها مردان یهودی بلکه تمامی مردان عالم، از خواندن دعای اصلی قطعاً همین احساس را داشته و دارند. پس نمی توان به آنها خرده گرفت. بلکه باید زنان را مورد عتاب قرار داد با دعای "متبرک باد خداوندگاری که مرا مطابق میل خود آفریده" !!؟؟ کاملاً پیداست که مبتکرین این دعا در اوج نارضایتی از زن آفریده شدن، از سر ترس مذهبی، با نهایت خویشتنداری، به گونه ای که صدای اعتراضشان به گوش خداوندگار نرسد، این جمله را بر زبان رانده اند. تا مبادا خداوندگاری که چنین ستم بزرگی به آنها کرده که ایشان را "زن" آفریده، بفهمد که آنها شکرگزار نیستند و دربرابر مردان که با آنهمه غرور و افتخار از آفرینش خود خوشنود و سپاسگزارند، خداوند خشم دوباره ای برآنان روا دارد و بلایی بدتر از "زن" بودن بر سرشان نازل کند. چنین است که درنهایت ستمدیدگی و سرسپردگی سپاسش می گویند که آنها را "مطابق میل خود آفریده"! و چه بسا در آینده که نشانی از ترس مذهبی و اعتقادی به میل خداوندگار باقی نباشد، این زن خطاب به والدینش معترض شود که چرا رژیم غذایی خود را به گونه ای انتخاب نکردند که او مرد متولد شود؟!
به هرحال، چه مرد و چه زن، مطابق میل خداوند یا از سر رخدادهای ژنتیکی و رژیم غذایی والدین، آنچه که واقعیت دارد اینست که روزی به عنوان نوع بشر، بصورت یک نوزاد بی اراده و بی گناه، که هیچ نقش و اختیاری نه تنها در تعیین نوع جنس، که از آن مهمتر در اصل تولدش نداشته است و کاملاً محصول اراده و عمل دیگری است، پا به عرصه وجود گذاشته ایم. با "سرخوردگی"* های کوچک و بزرگ، زندگی و رشد می کنیم و روزی هم با مرگ که شاید به قول توماس مان خود سرخوردگی دیگری باشد، این عرصه را ترک خواهیم کرد. تنها در فاصله بین این دو آمدن و شدن است که شاید بتوانیم مطابق میل خود و برحسب اراده و اختیار و انتخاب خود، بیافرینیم و آفریده شویم، و مسیر شدن را از بشریت به سوی انسانیت طی کنیم.
بگذارید آن دعا را اینگونه تغییر دهم:
متبرک باد پروردگار، خداوندگار ما و خداوندگار تمام عالمیان، که مرا بی آنکه اختیاری در امر تولدم داشته باشم، آفرید، و با زندگی ئی مواجه نمود که می تواند سراسر سرخوردگی باشد، سراسر رنج باشد، سراسر مبارزه باشد. مبارزه برای بدست آوردن آنچه که با اراده ام می توانم انتخاب کنم، رنج از دست دادن لحظه ها و فرصتها و آنچه که با اشتباهاتم با وجود مبارزات بسیار نتوانستم بدست آورم و آنچه که از دست دادم، سرخوردگی از هرآنچه که با مبارزات بسیار پیروزمندانه بدست آوردم اما فهمیدم که آن چیزی نبوده که فکر می کردم!
سپاس آفریدگاری را که مرا با زندگی ئی روبرو نمود که همواره درحال آزمودن و آموختن من است، زندگی ئی که اگر چشمانم را و گوشهایم را دربرابر آموزه هایش ببندم و به آزمونها و رنجهایش بی اعتنا باشم، وه که چه شیرین و آرام و لذت بخش و رنگین خواهد بود! زندگی ئی که اگر به جستجوی کشف رازهایش برآیم، اگر خویش را در مسیر آزمونهایش قرار دهم، و اگر به آنچه که خداوند تنها مطابق میل خود برایم آفریده قناعت نکنم، چقدر سرشار از دریغ و درد خواهد بود!
متبرک باد پروردگار، خداوندگار ما و خداوندگار تمام عالمیان، که مرا آفرید و اختیار انتخاب بین نوع بشر ماندن و انسان شدن را به من عطا کرد!
* نام داستانی است از توماس مان که در کتاب مجموعه نامرئی آورده شده است.
"بخواب هليا!
تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است، به من، و به روياهای خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد. من ديگر نيستم؛ نيستم تا که به جانب تو بازگردم و با لبخند - که دريچه يي است به سوی فضای نيلی و زنده دوست داشتن- شب را در ديدگان تو بيارايم؛ نيستم تا که بگويم گنجشکها در ميان درختان نارنج با هم چه می گويند، جيرجيرکها چرا برای هم آواز می خوانند، و چه پيامی سگها را از اعماق شب برمی انگيزد."
نادر ابراهيمی
روحش شاد!
در تاریخ هر ملتی فرصت های طلایی معدود و انگشت شمارند. صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا فرزندانی در آسمان سیاست ظهور کنند که تدبیر، درایت، اعتدال، شرافت، صداقت و کاریزمای مدیریت را همزمان داشته باشند.
خاتمی با تمام کاستی ها و فرصت سوزی هایش چنین سیاستمداری بود:
"خاتمي همچنان پاكدامن و شريف است، اشتباه و كوتاهي را كدام كس بر سر قدرت نكرده است. او دروغ نگفته است و آلوده نام و نان و قدرت و ثروت نشده است. هنوز هم در جهاني كه كوتوله مستبدي به نام احمدي نژاد و چكمه پوشان و چفيه بدوشان حامي اش نام ملت مان را در آن آلوده اند، نام خاتمي جز به نيكي و درستي و عقلانيت و بزرگي نمي رود . او سرمايه ملي ماست". [1]
اما در شرایط انتخاب، این با ملت است که با انتخاب خویش گام به گام به سوی رفاه و آزادی و پیشرفت حرکت کند یا با بی تفاوتیِ خود، راه فاجعه را هموار کند.
نتیجه اما به گونه ای دیگر رقم خورد:
جمعی دلخسته از پلیدی و استبداد و تحقیر و علی رغم همه بی انصافی ها و تنگ نظری ها و سرکوب ها و تهدید ها و گلایه ها و سرزنش ها، شرافتمندانه و صادقانه به جمع حامیان و یاران خاتمی پیوستند و در پی درمانی برای این درد مشترک برآمدند.
و جمعی دیگر با سهل انگاری و بی مسئولیتی و بی فکری و خو کردن به دلمردگی، و یا با توجیه همه یا هیچ ! به جهل و توحش و گداصفتی و سفله پروری احمدی نژاد و حامیانش دامن زدند.
تاریخ قضاوت خواهد کرد که کدام جمع در عمل خود صادق تر بودند. همچنان که ما بی رحمانه به قضاوت گذشتگان خود می نشینیم و بی عملی و بی مسئولیتی و رادیکالیسم و انقلابی گری سالهای دور پدرانمان را نکوهش می کنیم.
حاصل این انتخابات هرچه بود فرصت سوزی بود و پاشیدن گرد مرده به سرزمینی که در آن انسانیت، آزادی، شرافت، اخلاق و معنویت کلمات پوچی شده اند که در انشاهای کودکانه نیز دیگر جایی ندارند.
احمدی نژاد به حق سزاوار چنین جامعه ای است. گوارایشان باد.
خاتمی ! بازنشستگیت فرخنده و مبارک.
راستی هیچ فکر کرده ایم فرزندانمان چگونه به قضاوت ما خواهند نشست؟
[1] به نقل از ابراهیم نبوی