تبليغاتX
واحه

 

به پشت سر که نگاه می‌کنم فاصله‌ی زیادی تا امروز می‌بینم. خیره که می‌شوم خودم را در دیروز نمی‌شناسم و حس غریبگی می‌کنم. حتی حرف‌هایش را هم دیگر نمی‌فهمم... همه‌ی این‌ها و آن‌ها که گفتنی نیست، "یعنی نرگس عوض شده؟" و دوباره مرور می کنم سالهایی را که گذشت و ...من چه چیزهای زیادی از آن را دوباره نمی فهمم . و دیگر تلاشی هم ندارم برای فهمیدنشان . خیلی وقت است که خیلی چیزها را نمی دانم و بر این ندانستن های خودم واقف و آگاهم!

بعضی مواقع ناگزیر می شوی از حذف کردن و بعضی مواقع حذف می شوی. آنچه در این میان مهم است این است که بله ، می شود ! این حذف ها طبیعت زندگی است و گاهی حتی هر چقدر هم که نخواهی می شود . ...و اما من خواستم ننویسم و حذف باشم  ولی  حس کردم دوباره به نوشتن در این فضا نیاز دارم .. این شد که دوباره آمدم .حال پاییزی‌ام خوب است و امیدوارم از این حال خوب، چیزهایی بتوانم بیرون بیاورم؛ چیزهایی همه از جنس نوشتن. به تجربه دریافته‌ام «نوشتن» بهترین «معاشر» است برای من، خیلی بهتر از گوش پرسوء‌تفاهم و پرقضاوت بنی‌بشر.

و حالا :

زیباترین شعری که این روزها خواندمش این شعر لو آندراس سالومه بوده :

 

چونان دوستی عاشقِ دوست
دوستت دارم،آه ای زندگیِ معمایی!
در تو چه شاد باشم و چه نالان
چه شادی به من دهی و چه رنج
تو را با خوش بختی و شوربختی ات دوست می دارم!
و اگر باید نابودم کنی
با درد از تو جدا می شوم
هم چون دوستی از آغوشِ دوست!
تا در آتشِ نبرد بیابم
واژه ی ذاتِ پُررازت را!
تا هزاره ها بیاندیشم و زندگی کنم
مشت مشت بیفشان آن چه انباشه یی در دست!
اگر دیگر شادکامیِ ماندگاری از برایم نداری
می توانی دردت را به من دهی!

پاییز امسال را بسیار دوست دارم . دلیل ایین یکی را می دانم .( ولی به کسی نمی گویم) .

  هوس باران دارم. باران ببارد و بدوم زیرش. خیس خیس شوم، سر تا پا خیس. موش آب‌ کشیده‌، بروم روی نیمکت پارک بنشینم. دلم باران می‌خواهد. از همان باران‌ها که همه‌چیز را می‌شوید. از همان باران‌ها که دود شهر را می‌راند و هوا ابری و تمیز می‌شود. از همان باران‌ها که بعدش نمه آفتابی بزند و ابرهای سفید خودنمایی کنند، بوی نم بپیچد و خیسی کف خیابان دل‌بری کند. از همان باران‌های دلی و نجیب. از همان باران‌ها که می‌توانی زیرش گریه کنی و هیچ‌کسی نفهمد. دلت باز شود و لبخند روی لب‌هایت بنشیند. از همان باران‌های پاییزی. ....

در آستانه ی 8 آبان و چهارمین سالمرگ استاد قیصر امین پور هستیم . هیچ وقت  ظهر اون روزی  که همه ی استادها و دانشجوها و دوستدارهای قیصر امین پور تو حیاط دانشکده ادبیات دانشگاه تهران باهاش وداع کردند رو فراموش نمی کنم .

یادت گرامی

 

 هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار پوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز . . .

مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو نقطه ی پایان

بر این هزار خط ناتمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری

 

 

پی نوشت 1-

 نیچه درباره این شعر لو آندراس سالومه می گوید:  این اثر[سرود زندگی] نشانه یی شاید نه بی اهمیت از وضعِ روحی من در آن سال است،یعنی همان شورِ آری گوییِ تمام عیار که وجودم را به شدت فرا گرفته بود و من آن را شورِ سخنِ تراژیک نامیده ام،این قطعه را بعدها به یاد من خواهند خواند.چون در این باره سوءتفاهمی به وجود آمده است.باید تصریح کنم که متنِ این قطعه از من نیست،بلکه مدیونِ الهام شگفت انگیزِ یک زنِ جوانِ روسی به نام دوشیزه لو سالومه است که من در آن زمان با او پیوند دوستی داشتم.کسی که معنای آخرِ کلماتِ این شعر را درک کند پی می برد که چرا من آن را پسندیده و تحسین کردم، این کلمات عظمت دارند.این جا درد به هیچ رو بهانه یی علیه زندگی نیست.«اگر دیگر شادکامیِ ماندگاری از برایم نداری،بسیار
 خوب،هنوز دردت را که داری...»شاید موسیقی من نیز در این جا دارای عظمت باشد.

پی نوشت 2-
همه‌ی ما آدم‌ها نیاز به خلوت داریم و رجعت. وقتی هجده سالم شد به این نتیجه رسیدم که تمام انسان‌ها نیاز به زمان دارند و مکان، تا در آن چله بنشینند و در درون خود مبعوث شوند. باید رجعت کرد به درون و خود را شناخت. باید آن‌طور که درون‌مان است زندگی کنیم، حتی اگر به قیمت از دست‌ دادن بعضی چیزها باشد. انسان وقتی خوش‌بخت است که با واقعیت درونی‌اش زندگی می‌کند، در آن زمان حتی اگر شرایط‌اش هم سخت باشد، باز احساس خوش‌بختی می‌کند.  مگر قرار است چند سال زندگی کنیم که دل‌واپس حرف آدم‌ها و نظرات‌شان باشیم؟ دلواپس مسائل دست‌سازی باشیم که هیچ‌کدام جز قفس و بستن دست و پا و رو‌ح‌مان چیزی برای‌مان ندارند! باید همان‌طور  که دوست داریم زندگی کنیم. فقط تنها نکته این است که باید اول بفهمیم که دوست داریم چه‌طور زندگی کنیم؟! باید خود‌مان را بشناسیم تا جوابش را پیدا کنیم. ( نمی دونم این به چی ربط داشت ولی فقط بعضی نوشته ها نوشته می شوند تا خوانده شوند . )

 

نوشته شده توسط نرگس تقیئی در دوشنبه دوم آبان 1390 |